زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... مامان اولين بار رادين رو با كالسكه بيرون برد ...

1390/12/1 14:55
نویسنده : مامان رادين
177 بازدید
اشتراک گذاری

به نام خداي مهربون

  • مامان اولين بار رادين رو با كالسكه بيرون برد                                    01/12/1390

ديگه بعد از 3 ماه حسابي از خونه نشيني خسته شده بودم.نه اينكه بيرون نرم.مي رفتم اما يا بايد مزاحم بابا احمد مي شدم كه اونم ميومد دنبالمون و مي رفتيم خونشون و يا بايد منتظر بابا محسن ميموندم كه اونم  بنده خدا خسته و كوفته ميومد و تو تاريكي مي رفتيم بيرون و يه دوري با ماشین تو شهر مي زديم.

از طرفي هم بغل كردن پسري با ريزه ميزه بودنش و اينكه هنوز خوب تو دست نمي موند ،كار سختي بود.

ديگه وقتش بود كه پسري رو سوار ماشين خودش كنم و بريم دو تايي گردش.

واسه همين تصميم گرفتم امروز كه بابايي داره از سر كار مياد ،با پسري تا سر كوچه امتحاني بريم.آخه خيلي بچه ديدم كه بيچاره مامان هاشون با يه دست كالسكه رو مي بردن و با يه دست ديگه ني ني شون رو بغل مي كردن و ترس داشتم رادينم هم اين كارو بكنه.واسه همين اول يه مسير كوتاه رو انتخاب كردم كه اگه مشكلي پيش بياد زودي بر گرديم خونه.

ساعت 5:00 بعد از ظهر و من آماده شدم.هميشه تا حاضر بشيم رادين منو كلافه مي كنه بس كه نق مي زنه.

بلاخره با كلي در دسر حاضر شديم .رادين كه اولش نشست تو كالسكش بي تابي كرد.با خودم ای وای گفتم اين پسري من از اونايي كه فقط بغل دوست داره ، اما وقتي رفتيم تو كوچه و بيرون رو ديد ديگه آروم گرفت و اصلاْ بهم محل نداد و خوشحاليشو از نشستن تو ماشينش رو نكرد ،چون آقا قبلش گريه كرده بود.

سر كوچه كه رسيديدم بابا محسن هم اومد.بابا محسن هم هر چي صداش كرد اهميت نداد و فقط به بالا نگاه مي كرد. بهش گفتم آخه پسرم بنز سوار شده كلاس گذاشته  و بعدش جريان رو گفتم و بابا هم خنديد .

همون طور با كالسكه قدم زنان رفتيم تا براي رادين جون پوشك بخريم.

ديگه اواخر روز بود و هوا هم سرد شده بود و رادين از كالسكه نشستن خسته.كم كم "هن و هون" پسري در اومد كه بغل مي خوام و از وسط راه تا خونه  بغلش كردم.

روز بعد هم با هم با كالسكه رفتيم خونه مادر روحي.خدا رو شكر تو مسير آقا بود و اذيتم نكرد.

اما هفته بعدش دقيقاْ همون بلايي رو سرم آورد كه ازش مي ترسيدم ، من و خريد و بچه بغل و كالسكه به دست.

اون روز سخت ترين روز كالسكه سواري رادين عزيزم بود و از اون به بعد ديگه اذيتم نكرد.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)